خیلی وقت بود با جامعه مجازی قهر کرده بودم.فقط گاهی برای خرید نون و ماست و پنیرو کارهای روزمره بی سرو صدا سری به کوچه پس کوچه هاش می زدم!سر چهار راهاش خیلی شلوغ شده و دیوارای شیشه ایش از قد تبریزیهاش بلند تر شده.با این حال همیشه کسی سر دیوار داره سرک می کشه!مرتب همه به هم سلام می کنن.سلامی که سلامتی نمیاره.فحش کراحتی نداره. کالای مفت احترامه.خلاصه قهر کردم نشستم تو خونه.ولی دلم تنگ شد.گفتم بیام بیرون یه هوایی بخورم.فعلا هوا خوبه باد خنکی میاد.یاد کسی افتادم.با هم تو همین کوچه پس کوچه ها چند دقیقه ای قدم زدیم.خیلی دلگیر بود. اون هم دیگه از خونه بیرون نمیاد.خبری ازش ندارم.پشیمون نیستم از اینکه کنج عزلت گزیدم.تو خلوتم به خیلی چیزا رسیدم.چیزی و کسی خلوت تنهاییمو بهم زد و تمام اعتقادم شد.از اینکه بعد از اون دیگه ننوشتم دلتنگ بود.گفت بنویس...گفتم نمی نویسم...گفت بنویس...گفتم نمی نویسم...گفت بنویس...گفتم نمی نویسم! اما نوشتم.خودش نمی دونه با من چه کرده که زبونم بند اومده و دستم نای نوشتن نداره.حالی به من داده از نوع احسن الحال! شرمندشم تمام عمر...و خاک پاش تا ابد.
در ضمن شعری از محسن نامجو هست که این روزا تو مغزم هک شده:
"بسی رنج بردیم در این سال سی که رنج برده باشیم فقط مرسی!" دکلمه ی دهه ۶۰ رو با صدای محسن نامجو حتما گوش کنید.اگه خواستید باهام تماس بگیرید براتون بلوتوٍث کنم!!!